که خیلی با احساس مفتخرن که به پای همسرشون موندن !
شاید برا اونا یه حرف همینجوریه ها
ولی یه بار دیدم دوبار دیدم
چند بار دیدم
آخرش دیگه حرصم گرفت
یعنی چی به پاش موندم که یعنی خیلی وفادارم
که انگار این موندنت چه منتیه سر همسرت
اگه موندی حتماموندنی بوده که موندی ....
صددرصد هم تو زندگیشون مشکلات بوده
من نمی گم مشکلات نداشتن
ولی مشکلاتشون اگه مشکلی بود که بنیان زندگیشونو متزلزل کنه
معلومه که نمی موندن
در اینجا بود که یاد همسر جدید همسر سابقم افتادم
البته اونا حالا ماشین دارن
و پنجاه درصد مشکلاتی که با من داشتو حالا ندارن
نه که من عاشق ماشین باشم
نه
من خونه ی بابامم ماشین نداریم
ولی مشکل این بود همسرم نمی تونست با من حتی راه بره
یه چی می گم یه چی می خونین
اینکه آدم بدونه همسرش فلج یه چیزه
ولی اینکه سرو مورو گنده در دیده عامه ی مردم باشه ،هیکلی و قدرتمند به نظر برسه،
منتها موقع قدم زدن با من مدام دعوام کنه که داره از راه رفتن درد می کشه
و.....
یه چیزه دیگس .
حالا همسر سابق ماشین داره
چون من مهریه نگرفتم ماشین داره و پنجاه درصد مشکلاتی که من داشتمو
زن جدیدش نداره
منتهای مراتب
اگه بیشتر از شش سال دووم بیاره
الحق که جایزه ی صلح نوبل حقشه
می گم شش سال
چون پنجاه درصد مشکلات منو با وجود ماشین نداره
پس دو برابر مدت زمانی که من تحمل کردم می تونه همسر سابقو تحمل کنه
.....
البته خوب اون موقع هم دیگه جوون نیست و شاید بمونه
ولی نه که من موقع جدایی خیلی جوون بودم
بیستو شش سالم بود
ولی تو آیینه و حتی عکسای اون موقعمو هم که نگاه می کنم
انگار یه پیرزنه هفتاد ساله بودم ،که بوتاکس کرده
چون هر چند چینو چروک نداشتم
ولی زیر چشام سیاهو کبود بود
یک عالمه جوش روی گونه هام بود
ابروهامم خیلی نازک بود
صورتمم خیلی لاغر بود
دماغمم خیلی گنده تر از همیشه بود
سه مورد آخر یعنی ابروهای نازک و صورت لاغر و در نتیجش دماغ گنده
تقصیر خودم بود
ولی دلم شاد نبود که ظاهرم خندان و خوب بشه و حوصله کنم به خودم برسم ...
یه جورایی شبیه معتادا بودم ...
در اینجا یاد سخن نفیس مادر همسر سابق که گفته بود چرا بچه منو حرص می دی فک کردی چی هستی می افتم ....
در اون بخش که فک کردی چی هستی با توجه به ظاهر اون زمانم حق داشت
ولی در اون بخش که با توجه به اینکه فکر کنم خیلی زیبا هستم
پس حق دارم همسرمو حرص بدم ،حق با اون نبود
من اصلا همسرمو حرص نمی دادم ،
همیشه سعیم این بود خونه مثل دسته گل باشه
موقع نزدیک شدن به اومدنش کمی به خودم می رسیدم
شام می پختم
وقتی اومد با لبخند به استقبالش می رفتم
خسته نباشید میگفتم
سفره ی شامو
می چیدم
بعدش که می خوابید جوراب و لباس تمیز برا فردا سر کار رفتنش می ذاشتم
براش تا سه ی شب ناهار می پختم
و می کشیدم تو ظرف و براش نامه می نوشتم ناهار تو یخچال و رو لباسهایی که فردا قرار بپوشه می ذاشتم و چند تا گل و بل بل و امضا و دوستت دارم
آخر نامه می نوشتم ،
نه که منت بذارم حالا هم اینارو می گم منظورم این نیست بگم خیلی فداکار بودم
همسرم منو وادار به این کارا نمی کرد
خودم از این کارا لذت می بردم و با عشق این کارارو انجام می دادم
خلاصه که
من کی حرصش می دادم ؟
فکر نمی کردم چی هستم
ولی اگه واقعا خیلی زیبا بودم هم فکر نمی کردم چون زیبام حق دارم حرصش بدم
من عاشق عشق ورزی بودم
اعصابم نمی کشید همسرمو حرص بدم
تا خودمم حرص بخورم :|
بعد فکر کردم چه بد که حتی به زشتترین فرد کره ی زمین بگی
فک کردی چی هستی
هر کی هر چی که هست ،به خاطر ظاهرش مستحق شکنجه شدن
و توهین شنیدن نیست
میذاره می ره تا ثابت کنه خیلی چی بود .
برچسب:
نویسنده: زهرا نجفی