یاد یه موضوعی باعث شد
اشک تو چشام جمع شه
نمی خواستم گریه کنم
چون یه عالمه کرم شب رو صورتم بود
و حیف بود صورتمو بشورم
اما دست من نبود
اون اشکها اومدن و نشد جلو دارشون شم
فقط سعی کردم افکارمو از اون موضوع منحرف کنم
تا که اشکام بیشتر نشن
چون دیگه اون وقت مجبور میشدم صورتمو بشورم ،
هههههعییییی روزگار
اونقدر افکارمو منحرف کردم که حالا هم دیگه یادم نمیاد
دقیقا واسه چی اشک ریختم ،
فقط می دونم دلم خیلی خیلی تنگ یکی بود
فقط می دونم یادم افتاد اون آدم نزدیکترین آدم به من تو زندگیم شده بود
خانواده پدر مادر خواهر برادر جای خود دارن
ولی روح من با اون آدم قرین شده بود ،
من آدم علامه ی دهری نبودم و نیستم
یعنی فوق العاده باهوش نیستم
در کل تو هیچ کاری نابغه ی دوران نیستم ،
ناتوانم نیستما اما همیشه تو هر زمینه ای هم که خوب بودم
بهتر از منها خیلی زیاد بودن
منتها تو یه مسائله رو دست خور نداشتم
و اون عاطفه ی بیش از حدم بود
چه جالب که حالا با بی عاطفگی متهم میشم ...
دیشب فک کردم اون به در بسته نخوردنمون تو فروردین نودوپنج
که فکر کرده بودم چه قدر خوب شد
از قضا چه قدر هم بد شده بودو خبر نداشتم
شاید اگر اون در بسته بود
راه برگشت برا من باز می موند و حالا این همه دلتنگی منو زجر نمی داد
شاید اون وقت هیچ وقت اون اتفاق بد دی نود و پنج هم نمی افتاد
.....
برچسب:
نویسنده: زهرا نجفی